دو آتشه تر از مسعود رجوی، پرکارتر از حسین شریعتمداری

خارج نشینان ایرانی تبار پنج گروهند. گروه اول آنانی هستند که ایران و ایرانی را کلا فراموش کرده‌اند. شاید هنوز مادر بزرگ یا عمه‌ای در ایران دارند و یا شاید ندارند. شاید تلفنی به ایران می‌زنند و شاید هم نمی‌زنند. شاید سالی، دو سالی، چند سالی یکبار برای خرید تخته گلیمی و دیداری با اقوام باقیمانده در ایران به ایران می‌آیند و یا نمی‌آیند. سیاسی نیستند و با سیاست در ایران کاری ندارند. به طور کلی کنده‌اند. ما را با این دسته کاری نیست.

گروه دوم آنانند که بلیط رایگان سفر به ایران را از همایش ایرانیان مقیم خارج از کشور می‌گیرند. کرایه هتلشان در تهران را هم دولت از جیب کودکان بدون انگشت روستای گاودانه می‌دهد. شام و نهار بیت‌المال هم به راحتی از حلقومشان پائین می‌رود. بد نمی‌گذرد. دیداری هم با فامیل تازه کرده‌اند. جلوی دوست و آشنا هم قمپزی در کرده‌اند. وقتی هم برگشتند به کشور محل اقامتشان، در محافل خصوصی انتقادک روشنفکرانه‌ای هم می‌کنند. خاتم‌ها و قالیچه‌های اهدایی را هم به پول نزدیک می‌کنند. ما را با این دسته دوم نیز کاری نیست. زیانشان همان چند هزار دلاری است که از جیب خالی مردم فقیر سیستان و بلوچستان و هرمزگان و کردستان خرجشان شد. دلارهایی که برای گاودانه پلی می‌توانست باشد. حتی نمی‌گویم کوفتشان شود. خیر. نوش جانشان.

دسته سوم کسانی هستند که خود را ایرانی می‌دانند. دلشان برای ایران می‌طپد. اگر راهی باز شود، اگر موقعیتی فراهم شود می‌خواهند برگردند. در ایران فامیل و دوست و آشنا دارند. بوی بد جویهای محله‌شان، بوی جگرکی سر کوچه پدربزرگشان در مشامشان است. جنبش سبز را که دیدند جانی تازه گرفتند. عکس میرحسین را تکثیر کردند. رای دادند. اعتراض کردند. همگام با بقیه هموطنانشان برای سهراب گریستند. ایفل را سراسر سبز کردند. صدای مظلومیت مردمشان را به گوش جهان رساندند. مطلب نوشتند. بالاترینی شدند. فعالیت کردند تا نام میدان شهرشان را «ندا» بگذارند. وقتی دیدند اینترنت ایران مسدود است، «اینترنت» ایرانیان شدند. نصیحت نکردند. به صدایی که از داخل ایران می‌آمد گوش کردند و برای این صدا «آمپلی‌فایر» شدند. در این آمپلی‌فایرگری خیانت نکردند. دمشان گرم. زن و مردشان را دستبوسم!

گروه چهارم گروه شارلاتان‌هاست! خودشان خود را اپوزیسیون حکومت ایران می‌نامند. مدعی هستند طی سی سال گذشته رنج‌ها کشیده‌اند و زخم‌ها خورده‌اند. روی هم ده هزار نفر هم نیستند. ولی چهل هزار عقیده مختلف دارند. ادعای آنها هفت آسمان را پاره می‌کند. دائما در لابی‌های آمریکایی دنبال «بودجه» برای مبارزاتشان هستند. دلارهای عربی نفتی را هم دوست می‌دارند. گاهی رادیو و یا تلویزیون 24 ساعته‌ای هم دارند و از آن طریق گدایی مدرن می‌کنند. گاهی هم که بازار گدایی و دریوزگی خراب است، پرچم و خروس قندی با نشان شیر و خورشید می‌فروشند. برخی از آن‌ها مجاهد راه صدامند. سابقه جنگ هم دارند. منتهی سابقه جنگ با کشور خودشان را! آدم هم کشته‌اند. ولی مردم بی‌سلاح ایران را. بمب هم ترکانده‌اند. ولی در میدان توپخانه تهران. اینان هیچ علاقه‌ای به تغییر رژیم و یا اصلاح آن در ایران ندارند. چون پول «اپوزیسیون» بودن را می‌گیرند. محل درآمدشان این است که اپوزیسیون باشند. از این راه نان می‌خورند. مرا با اینان نیز کاری نیست. زیانشان در این است که آبروی هرچه اپوزیسیون است برده‌اند. وگرنه به قول موسوی مردگان سیاسیند.

اما امان از گروه پنجم. بیائید اینان را خائنین به مردم نام نهیم. هر روز رنگی عوض می‌کنند. توهین می‌کنند. لودگی می‌کنند. میلیونها «الله‌اکبر» گوی بام‌های تهران را با لقب تمسخرآمیز «سبزاللهی» نام می‌برند. هماهنگی اینان با کیهان در هتاکی به سران جنبش مثال زدنی است. نسبت آن‌ها با کیهان شریعتمداری(کریم شیره‌ای دربار)، مثل دو بال یک هواپیماست. در ظاهر از هم دور هستند. ولی مثل هم عمل می‌کنند. برخی از آنان مانند ا.گ تصادفا با حسین شریعتمداری خاستگاه یکسانی هم دارند. هر دو عضو اطلاعات سپاه بوده‌اند. یک روز فیلشان یاد هندوستان نقد دین می‌کند. آنچنان درباره مضرات دین برای دموکراسی داد سخن می‌دهند که گویی آمریکا یکی از مذهبی‌ترین کشورهای دنیا نیست! آنچنان برای ازدواج عایشه 9 ساله در 1400 سال پیش دل می‌سوزانند که نه انگار مادربزرگ خودشان هم در سن 10 سالگی ازدواج کرده و این سنت ازدواج با کودکان تازه 70 سال است از شهرهای بزرگ این مملکت جمع شده! بحث اعدام‌های 67 می‌شود، دوآتشه‌تر از مسعود رجوی فریاد وااعداما برای مجاهدین خلق سر می‌دهند و خاوران دوست و خاوران خواه می‌شوند. در حالی که تا وقتی ایران بودند یاد خاوران نبودند. خاتمی سه شرط ناشدنی می‌گذارد که جیغ همه کودتاچیان را در می‌آورد، اینان می‌کوبندش و متهم به سازشکاریش می‌کنند. تا دیروز در ایران توبه نامه می‌نوشتند، امروز داد و افغان بر آورده‌اند که چرا میرحسین در فلان بیانیه‌اش به حد کافی به رهبر مملکت فحش نداده تا ایشان دلشان خنک شود! متاسفانه بیشترین زیان را به جنبش سبز، همین گروه می‌زنند.من با اینان فقط یک حرف دارم. چرا به هر آنچه که می‌گوئید عمل نمی کنید؟ موسوی و خاتمی و کروبی که بارها اعلام کرده‌اند مایل به رهبری جنبش سبز نیستند. لطفا شما برگردید به کشور و هدایت این جنبش را خیلی بهتر از اینان بر عهده بگیرید. ما شما را به عنوان رهبر جنبش قبول داریم. به شرطی که شجاعتی که موسوی نداشت را شما نشان بدهید. اگر این کار را بکنید قول می‌دهم هرکس به رهبری شما ایرادی گرفت توجیه کنم. اگر هم این شرط را قبول ندارید حداقل

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

آخرین پیشنهاد

در خرداد 1356 و دقیقا در زمانی که تصور می شد ساواک همه مخالفان را سرکوب کرده و موفق شده با دستگیری و اعدام مخالفان آرامش نسبی را بر فضای کشور به ارمغان بیاورد، سه نفر از میانه رو ترین ملی گرایان ایران نامه سرگشاده‌ای را خطاب به شاه منتشر کردند. كریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار یعنی نویسندگان آن نامه امروز همگی دار فانی را وداع گفته اند. حداقل دو نفر از این سه تن به دست وزارت اطلاعات حکومت جایگزین شاه کشته شدند. این  نامه آخرین تلاش و آخرین راه حل برای حفظ نظام پادشاهی مشروطه در ایران بود. در بخشی از این نامه آمده بود:
همه ما می دانیم که شاه به این نصیحت مشفقانه گوش نکرد. یک و نیم سال بعد شاه سرنگون شد. تاج و تختش را ازدست داد و تمامی لحظات در غربت را با ترس بازگردانده شدن به ایران و اعدام توسط انقلابیون گدراند. هیچ گشوری مایل به پدیرش او نبود و سرانجام در تنهایی درگذشت.

در تابستان 1388 و درست در سی امین سالروز درگذشت محمدرضا پهلوی، یکی از سرنگون کنندگانش یعنی آیت الله هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه تهران به یار 50 ساله خود توصیه هایی کرد که اگرچه اندکی مفصل‌تر از آن نامه سرگشاده 30 سال قبل بود، ولی دقیقا همان نکات را داشت. آخرین پیشنهاد هاشمی به رهبر ایران بازگرداندن اعتماد عمومی، بازگشت به قانون، آزادی زندانیان سیاسی و آزادی مطبوعات و اجتماعات بود
اکنون بیش از یک سال از خظبه های هاشمی رفسنجانی گذشته است. شرایط درست مانند دوره سرکوب شاه است. زندان‌ها مالامال از زندانی هستند و چوبه‌های دار، کمتر روزی بلا استفاده می‌مانند. به غیر ازاین نکات تشابه دیگری هم وجود دارد. 
شاه در روزهای چهارم آبان و نوزدهم آذر 57 گروهی از زندانیان سیاسی را آزاد کرد. اتفاقی که طی چند روز گذشته نیز به شکل مشابهی افتاد. سید محمد خاتمی چند روز پیش بخشی از خواسته های هاشمی را مجددا مورد تاکید قرار داد. همین کار را آیت الله شریعتمداری هم چند ماه قبل از سقوط حکومت شاه کرده بود.

فاصله زمانی آن نامه تا سقوط حکومت پهلوی 20 ماه بود. این بار چقدر طول خواهد کشید؟ چقدر زیباست ترانه مشهور گروه سوئدی یوروپ its a final countdown

تو ببر سیبری رو منقرض نکن، ببر مازندران احیا کردنت پیش کش(+تصویری از ببر متوفی)



آقا جان. تو ببر سیبری رو منقرض نکن، ببر مازندران احیا کردنت پیش کش. آخه کدوم الاغی به تو گفته که نفس مسیحایی داری؟ هنوز نفهمیدی علت آلودگی هوای تهران در ماه گذشته عطسه ای بود که تو کرده بودی؟ یکی از اجدادت توی گرمسار گوزیده، الان 5 هزار ساله که توی کویر لوت و دشت کویر هیچ گیاهی سبز نمی شه. حالا تو می خوای برای ما نژاد ببر مازندران رو احیا کنی؟ تو جوان های مملکت رو نکش، ببر سیبری رو منقرض نکن، ببر مازندران احیا کردنت پیش کش

این عکس رو چند ماه پیش از اون ببر متوفی گرفتم. خیلی بهش گفتم به دوربین نگاه کنه و لبخند بزنه. ولی اونقدر اوقاتش تلخ بود که با یک من عسل هم نمی شد خوردش. گویا از آینده اش خبر داشت زبون بسته. 

می گویند احمدی نژاد هم بیانیه داده در این مورد. گفته که:

اینها به اشرافی گری عادت کرده بودند. عادت کرده بودند گوشت شکار بخورند، آب تازه معدنی بخورند. آوردیم و ساده زیستی را یادشان دادیم. نخواستند قبول کنند. چشمشان کور. بریزند آنجایی که می سوزه. اصلا اینها هم یه ربطی به فتنه اخیر داشتند.

برگی از خاطرات روزهای سبز- قسمت اول- چرا سبزها در عاشورای سال 88 کار را تمام نکردند؟

یک سال از عاشورای 88 گذشته و من هنوز ندیده ام که کسی تحلیل جامعی از وقایع این روز و به خصوص ساعات پایانی شب عاشورا ارائه داده باشد. من هم در این چند سطر خیال ندارم چنین تحلیلی را ارائه کنم. بلکه فقط می خواهم جوابی برای این سوال پیدا کنم. «چرا سبزها کار را تمام نکردند؟»

از بعد نطامی، حکومت در روز عاشورا شکست سنگینی را متحمل شد. از چند روز قبل، دو طرف می دانستند که نبرد سنگینی را در پیش رو دارند. شاید بزرگترین عامل شکست حکومت در روز عاشورا، این بود که دفاع را خیلی زود شروع کرد. دقیقا از صبح روز تاسوعا، نیروهای سرکوب در خیابان حاضر شدند. در حالی که سبزها اصلا تصمیم به حمله نداشتند. بزرگترین درگیری هایی که از صبح تاسوعا گزارش شد، از حدفاصل پل چوبی تا میدان امام حسین بود. درگیری هایی پراکنده که در آن نیروی سرکوب با حداکثر قوا به چند جوان سبز حمله کرد.

از این ساعت تا شام تاسوعا هیچ برخورد جدی دیگری گزارش نشد. شام تاسوعا ابتدا با حمله بسیج به دارالزهرا در ولنجک آغاز شد. بسیجیانی که لباس سیاه پوشیده بودند به وسیله ده ها اتوبوس نمره سپاه به میدان ولنجک آورده شدند. از قبل در پارکینگ اجلاس سران، صدها موتورسیکلت آماده بود تا بسیجیان بر آن سوار شوند و جمعیت حاضر در دارالزهرا را که بر اساس شبهای قبل، برآورد می شد حداقل 10 هزار نفر باشند، قلع و قمع کنند. ولی برای این قلع و قمع یک مشکل اساسی وجود داشت. هیچ جمعیتی در دارالزهرا نبود! مردمی که تا شب قبل از اولین ساعات غروب در دارالزهرا جمع می شدند، با دیدن موتورسیکلت های داخل پارکینگ اجلاس، راه خود را به سوی جماران و مسجد الهادی(واقع در خیابان تهران نو) کج کرده بودند. به عنوان یک شاهد عینی وقتی ساعت 3 نیمه شب مجددا به میدان ولنجک رسیدم، اتوبوسهای سپاه هنوز درحال تخلیه نیروها از محل بودند و کامیونها نیز به کار بارگیری موتورسیکلت ها مشغول!

نیروهای پلیس ضدشورش نیز وضع بهتری نداشتند. آنها نیز تا ساعات پایانی شب مشغول ضرب و شتم در جماران بودند. برخی از بسیجی ها به دنبال شیخ مهدی کروبی به مسجد الهادی رفتند و سرانجام در ساعت حدود 1 بامداد موفق شدند لگدی به خودروی حامل او بزنند. یکی از بسیجی ها وقتی کروبی داشت سوار خودرویش می شد و همزمان به ابراز احساسات مردم پاسخ می داد، برای به اغتشاش کشیدن جو آرام موجود فریاد زد«آقای کروبی، بالاخره نگفتی پول شهرام جزایری چی شد؟» و صدایی از میان سبزها پاسخ داد«مهر مادرت شد!»

جمع بندی من از وقایع تاسوعا این است که بسیج و پلیس ضدشورش به شدت بد عمل کرد. آنان بی دلیل انرژی خود را هدر دادند. سبزها موفق شدند در مراسم سبز خود شرکت کنند و کمترین آسیب را ببینند. بیشترین آسیب سبزها در روز تاسوعا به اعتقاد من هزاران بسته غذای گرمی بود که در دارالزهرا طبخ شد ولی کسی نتوانست آن را میل کند! بسیج و پلیس ضد شورش که از اولین ساعات صبح تاسوعا در حالت آماده باش در خیابان بودند، نزدیک به صبح روز عاشورا بود که موفق شدند جنازه خسته خود را به منزل ببرند و استراحت کنند.

اینچنین بود که سبزها، صبح روز عاشورا، سرحال و قبراق موفق شدند خیابان های مرکزی شهر را به تسخیر خود درآورند. درحالی که بخش عمده نیروی سرکوب در حال استراحت بود. اغلب فیلم های موجود در اینترنت مربوط به همین زمان است. در بقیه نقاط شهر اما مردم به خیابان آمده بودند ولی عزاداری غیر سیاسی می کردند. برآورد شخصی نگارنده از مناطقی که بازدبد کرده این است که در قلهک حداقل یکصدهزار نفر و در تجریش بیش از پنجاه هزار نفر از مردم تهران تجمع کرده بودند. شنیده ها حاکی است در تمام شهر چنین اجتماعاتی وجود داشته است. مردم حاضر در این اجتماعات از وضعیت خیابان های مرکزی شهر خبر نداشتند و مانند بشکه باروتی بودند که به جرقه ای نیاز دارد.

نیروهای سرکوب موفق شدند حوالی عصر خیابانهای مرکزی شهر را از دست سبزها خارج کنند. کاری که بسیار دیر انجام شد. چرا که جرقه مرگز شهر به سایر اجتماعات نیز کشیده شد و عملا در ساعات آغازین شب کنترل شهر از دست بسیج و پلبس ضدشورش خارج گشت. به عنوان یک مشاهده عینی، در ساعات بین 11 تا 12 شب آخرین بازمانده های نیروهای پلیس ضدشورش منطقه میرداماد و میدان محسنی را ترک کردند و آخرین بسیجیان باقیمانده در حال کتک خوردن و فرار از دست مردم بودند. همه چیز از یک شکست واقعی برای حکومت حکایت می کرد. درحالی که مردان، زنان، بچه ها و سالخوردگان در خیابان بودند، رئیس پلیس تهران از دخترکی طناز کتک سختی خورده بود و روی تخت بیمارستان در حال مداوا بود. فرمانده انتظامی کشور نیز در تلویزیون حاضر شد و با قیافه یک کتک خورده گزارشی از شکستش ارائه نمود. او علیرغم تلاش بسیار، نتوانست حتی درست حرف بزند! حکومت از لحاظ نظامی شکست خورد.

پاسخ به پرسش طرح شده در ابتدای مقاله بسیار ضروریست. مردم تهران پس از شکست دادن همه نیروها، به جای به دست گرفتن قدرت در کمال آرامش به خانه هایشان بازگشتند. درست مانند عاشقی که پس از تلاش فراوان به عشقش برسد، ولی در حجله بگیرد بخوابد! به راستی «چرا سبزها کار را تمام نکردند؟» به نظر نگارنده مردم تازه در لحظه پیروزی بود که فهمیدند جایگزینی برای نظام موجود ندارند. فرض کنیم مردم تا صبح در خیابان می ماندند. فرض کنیم پادگانهای سپاه تسخیر می شد. فرض کنیم مقام عظمی فرار می کرد. فرض کنیم الان صبح پیروزی است. کلید طلایی شهر را به چه کسی باید داد؟ آیا شعار هر ایرانی یک ستاد، هر سبز یک رهبر اینجا هم جواب می دهد؟ نگارنده گمان دارد که مردم تهران در آن شب تنها کاری که در غیاب یک رهبر از دستشان بر می آمد را انجام دادند. یعنی «هیچ»! مثل بچه های خوب به خانه رفتند، دستگیر و محاکمه شدند و زندانی یا اعدام شدند. و تا زمانی که ما رهبری نداریم، هزاربار دیگر هم تهران را تسخیر کنیم، باز هم باید آن را رها کنیم و به خانه برگردیم.


آیت الله بیات زنجانی چند روز پیش فتوی ای داده که خواندن آن را به همه پیشنهاد می کنم. برای راحتی کار شما من متن را خلاصه کردم و نکات مهم این فتوی را برایتان نوشتم.
1-بانوان مرتد هرگز نباید اعدام شوند.
2-اعدام مرد مرتد فقط در شرایط بسیار بسیار خاصی مجاز است
3-در هر صورت به مجرد اینکه فرد مرتد توبه بکند حکم اعدام باطل می شود.
4- اگر فردی به سوی دین دیگری و یا بی دینی گرویده شود، این علمای دین هستند که باید پاسخگو باشند.
5-هر نوع اعتراض و مخالفت، محاربه نیست.
6-حکم همه محاربان اعدام نیست.
7-اگر کسی بدون قصد کشتن یا تجاوز یا تخریب و غارت و فقط برای ترساندن سلاح به دست بگیرد تا از او حساب ببرند محارب نیست.

تغییر قوانین سایت بالاترین در چند روز اخیر موضوعی است که در بسیاری از رسانه های دوست و دشمن بازتاب داشته است. پس دیگر یک مسئله داخلی بالاترینی نیست. بر خلاف تصور خیلی از ما، این تغییرات (صرفنظر از بستنش برخی از کاربران) طبعات خیلی خوبی هم داشت. همانطور که می دانید دیروز پس از مدتها یک لینک موافق نظام به زحمت(و البته با تقلب در انتخاب موضوع) توانست داغ شود. یکی از کاربران خوب بالاترین به نام اومیگون در اینجا کامنتی گذاشته بودند. ابتدا این کامنت را با هم بخوانیم:

«به شخصه خوشحالم که از داغ شدن لینکتون خوشحالین. امیدوارم که لینکهای داغ دیگری رو هم داشته باشین. به فضای دموکراسی خوش آمد می گم. همانطور که میبینید سخته و باید برای دونه دونه ی این رای ها زحمت کشید و یا امیدوار بود........ ایران مال همه ی ماست و اول و قبل از شما این ماییم که باید دوباره یادبگیریم که در کنار هم و عقاید هم رو تحمل کنیم»

همه می دانیم که اکثریت کاربران بالاترین را سبزها تشکیل می دهند. ما سبزها مدعی هستیم که طرفدار دموکراسی و سکولاریسم هستیم. مگر داغ شدن لینک طرفداران نظام جز در سایه دموکراسی اتفاق افتاد؟ پس چرا ما باید از اینکه چماق وتوی رای منفی از ما گرفته شده ناراحت باشیم؟ اگر واقعا ما بی شماریم و به اعتقادات دموکرات منشانه خودمان نیز پایبندیم، خیلی هم باید خوشحال باشیم که لینک دوستان غیر همفکرمان داغ شده. به قولی ما باید جانمان را هم بدهیم تا آنان بتوانند حرفشان را بزنند. بگذاریم این دوستان جدیدمان هم با مفهومی به نام دموکراسی آشنا شوند و بدانند که حتی اگر آنان نیز رای کافی داشته باشند، داغ شدن لینکشان در سایت (به قول آنان ضد اسلامی و ضد انقلابی) بالاترین ممکن و مقدور است.

بگذارید جذب حداکثری و دفع حداقلی که آنها فقط شعارش را می دهند، ما در عمل نشانشان بدهیم. به این ترتیب می توانیم به فعالیت در این سایت دلگرمشان کنیم و کاری کنیم که آنها که در خیابان چماق به رویمان می کشند، مارا از نزدیک ببینند، لینک هایمان را بخوانند. با افکارمان آشنا شوند و حرفمان را بشنوند. چه اشکالی دارد؟

گفتگوی تمدنها یعنی همین. دموکراسی خواهی قرص و کپسول ندارد که از آمریکا و اروپا بیاوریم و بریزیم در حلق هم میهنانمان و آنها را دموکرات کنیم. باید وقت بگذاریم. باید آستانه تحملمان را بالا ببریم. به نظر من بهترین موقعیت برای ما فراهم شده تا بتوانیم به بخشی از هم میهنانمان که هنوز فکر می کنند باید یک نفر به شکل مطلقه بر آنها حکومت کند، آموزش کرامت انسانی بدهیم. و چه جایی بهتر از بالاترین؟

من از همه سبزهای واقعی می خواهم که اولا فعالیت خود را در سایت دوچندان کنند و لینکهای مناسب و بیشتری به بالاترین اضافه کنند، ثانیا به لینکهای برادران ارزشی مان منفی ندهند تا لینک آنها هم در فضای دموکراتیک و بسته به آرا داغ شود. از این برادران ارزشی هم می خواهم که تقلب را کنار بگذارند و موضوعات درست برای لینکشان انتخاب کنند (هنر و ادبیات برای عکس رهبرتان موضوع مناسبی نیست)

بنده خدا چگونه خس و خاشاک می‌شود؟

منوچ جان. می دانم داری تک تک مطالبی که توی اینترنت راجع به تو نوشته شده را می خوانی.

می دانم که گذشتن از مقام شامخ وزارت امور خارجه و تبدیل شدن به یک «بنده خدا» خیلی برایت سخت بوده. ولی سخت تر از آن اینکه دروغ و تقلبی که تا دیروز خودت هم در آن شریک بودی، بر علیه تو بکار بردند. این یکی خیلی بیشتر تو را به درد آورده است. از وقتی از برج عاجت پایین آمده ای فهمیده ای که این برج نظام اسلامی چفدر لرزان است. چقدر رو به ویرانی است. تازه می بینی که دوستان سابقت چقدر بی وفایند. از چند روز دیگر بیانیه هایت را هم منتشر نخواهند کرد. از طرفی خس و خاشاک ها و سبزها هم تحویلت نمی گیرند. مسخره ات می کنند. به تو و نحوه برکناریت می خندند. دوست داری این وضع خاتمه یابد؟ دوست داری وقتی برج نظام تا چند روز دیگر فرو ریخت تو مثل رفیقان سابقت محاکمه نشوی؟ می خواهی مثل «حر» و حتی بهتر از او مثل «نوری زاد» پیش مردم رو سفید باشی؟ می خواهی مردم تو را میان خودشان راه بدهند؟ می خواهی دوستت داشته باشند؟ می خواهس قبولت کنند؟ یک راه دارد. راه پیشنهادی من همان راهی است که کارمندان سابقت رفتند. دیپلمات های سبز. مثل حیدری. آری برادر من. برو و به مردم بپیوند و دروغ های احمدی نژاد را در برکناریت، در نصبت و در کودتایش برملا کن و او را بیش از پیش رسوا کن. اینگونه است که «بنده خدا» به مقامی بالاتر یعنی «خس و خاشاک» نائل می گردد.